تبليغاتX
سکرت نویس

سکرت نویس

وبلاگ سکرت یک دختر

اعصاب ندارم

الان با عسلک دعوام شد / بد جوری هم دعوام شد. باز تقصیر من بود . و باز هم نمی خوام قبول کنم که تقصیر منه. همون تخس بازی های همیشگی.

الان ناراحتم. عصبانیم ام. کلافم.ولی دارم ظاهرم رو حفظ می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 16:37  توسط دختر سکرت  | 

عید امسال

مامانم رفته  مکه. ما هم قراره چند روز بریم مشهد. عسلک هم رفته  شمال. صبح تا شب یا پای نت هستم  یا  می خوابم یا با دوست هام بیرونم. عید امسال خیلی بوی تنهایی میده. جای خالی بابای خدابیامرزم خیلی پررنگه
+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 21:18  توسط دختر سکرت  | 

دیشب شب خیلی بدی بود .
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 13:19  توسط دختر سکرت  | 

دست نوشته 2

شنبه ساعت 11 شب 7/12/89

مرده شور اس ام اس های تاثیر گذار شبانه  بذارم که  با  روان ادم بازی می کنه. الان یه  اس ام اس  برام اومد که  نوشته  شده  بود من تورو یه  روز ی از دست می دم . دلم براش سوخت، منظورم عسلکه؛ گناه داره. من نمی دونم چرا  این بشر اینقدر پاک و معصوم  مهربونه

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 0:8  توسط دختر سکرت  | 

دست نوشته

 

جمعه  6 بهمن  89 ساعت 6:35

 مادرم را این روز ها هنسفری به گوش در حال اموختن علم شاید عرفان شاید احکام یا شاید تفسیر... نمی دانم فقط این  را می دانم که  بعد از هر استپ باید حرف های شنیده شده اش را برای ما بازگو کنم . ان وقت هست که نیاز به  دو گوش دارد که من نمی توانم در اختیارش بگذارم.

بازی ایکس باکس هم عالمی دارد  هر شب صدای دو برادرم را می شنوم که  فریاد کنان یا دعوا می کنن یا می خندن یا جیغ و فریاد می کنن.چرایش را نمی دانم فقط دو گوش می خواهند که  صدای داد کرنای انها را بشنوم.

صدای زنگ تلفن هر روز صبح  حدود ساعت 11 تا 12 باید شنیده  شود  شکی نیست خواهر است. طفل  10 ماه خود را  از خواب بیدار کرده  . شیر داده. زیرش را عوض کرده   و حال  فقط می خواد با مادر صحبت کند یا  بهتر بگویم غیبت کنند . این جاس که دو گوش می خواد که من  ندارم  ولی مادر به  حکم مهر مادری اش در اختیارش می گذارد.

و من .. یه  لپ تاپ  با اهنگ ها  غمگین  یا موبایل با  زنگ های مکرر از انسان های اطرافم . هراز چند گاهی اس ام اس های گوناگون. یگی زیبا یگی زشت یکی طولانی و دیگری و سر کاری زندگی این روز های ما  این گونه است باید بود و زندگی کرد.

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 0:6  توسط دختر سکرت  | 

عشق من

 

عشق من خاطره عشق من از ياد مبر
يادم ای شاخه گل نسترن از ياد مبر

آن گل ياس سپيدی که به دستم دادی
ای گل ياس سپيد چمن از ياد مبر

خاطرات خوش این عشق جنون‌آسا را
مبر ای بوی خوش یاسمن از ياد مبر

چون ببوسد لب مهتاب گل روی تو را
بوسه‌ام ای گل مهتاب تن از ياد مبر

چون پر نرم نسيمی بنوازد رويت
نغمه نرم غزل‌های من از ياد مبر

ياد باد آنکه مرا يار عزيزت خواندی
ياد اين يار عزيز کهن از ياد مبر

از غمت سوخته‌ام با ستمت ساخته‌ام
اين همه سوختن و ساختن از ياد مبر

عالم و هر چه در او هست ببر از يادت
ليک دل دادن و عاشق شدن از ياد مبر

همیشه
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 2:42  توسط دختر سکرت  | 

شب های تنهایی

پارسال چنین شبی یه پستی تو وبلاگ گذاشتم و نوشتم که (هیچ کس هیچ چیز نمی تونه  ارومش کنه به جز دعاهای شبونه ی شب قدر شما)

امسال دیگه بابام پیشم نیست

 بابام ۴ ماه پیش فوت کرد

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 1:27  توسط دختر سکرت  | 

شب قدر

امشب شب بیست و سوم ماه رمضونه / دوربینم داغون شده دیگه نمی تونم بعکسم/ از طرفی حوصله دعا کردن و از این جور راز و نیاز ها رو ندارم  فقط سوره نکبوتو روم رو خوندم که  خدا تو این شب ها گناهام رو ببخشه
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 1:24  توسط دختر سکرت  | 

مشهد

فردا می رم مشهد

 

براتون دعا می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 13:9  توسط دختر سکرت  | 

سلام

سلام

من امدم/ببخشید که این قدر بی معرفتی کردم/ شدیدا درگیر عکاسی و زندگی و مسائل این چنینی شدم/ چند تا تور سیاحتی با بچه های عکاس رفتیم/ شدیدا خوش گذشت/دانشگام هم شروع شده/ شدیدا باید دنبال به درسهام برسم/ به یه سازمان قرارداد بستم/ شدیدا مشغول کاراشون بودم/ یه مدت هم یکی اومد تو زندگیم که بخواد بین منو عسلک رو شکر اب کنه  که شدیدا باهش برخورد کردیم/ یعنی عسلک باهش برخورد کرد/ خلاصه اینکه زندگی بدی نداشتم / الانم دارم می رم یه جا مهمونی/ به احتمالی زیاد اونجا هم شدیدا بهم خوش می گذره

فعلا

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:3  توسط دختر سکرت  | 

عیدتون مبارک

سلام/ عیدتون مبارک/ به دوست هام گفته بودم که اگه امروز عید نشه روزه نمیگیرم که نمی گیرم/ ولی خوشبختانه عید شد.

دیشب تا ساعت ۱ شب با دوستام بیرون بودیم/ من و عسلک - سمانه و مجتبی به اضافه دوست مجتبی که اسمش امیر عباس بود.  خیلی خوش گذشت جاتون خالی.

امروز رفتم کلی لوازم آرایش خریدم/ بعدش رفتم یه توپ فانتزی خیلی خوشگل واسه عسلک خریدم(به مناسبت روز عید) بعدش رفتیم نهار خریدیم. الانم قراره بریم ویلای یکی از بچه ها که من چند تا عکس بگیرم حالشو ببریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 15:38  توسط دختر سکرت  | 

صدای بد

بدترین صدای زندگیم که هر روز مجبورم چندین وچند بار گوش بدم

صدای سرفه های بابامه

هیچ کس هیچ چیز نمی تونه  ارومش کنه به جز دعاهای شبونه ی شب قدر شما

براش دعا کنی 

دیگه چیزی برای  از دست دادن نداره 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:9  توسط دختر سکرت  | 

خوش خیالی

الان زنگ زدم دانشگام گفتم تاریخ ثبت نام ها کی هست/ گفت هفته پیش تموم شده/ بیچاره شدم/ بدبخت شدم/

کلی اصرار کردم تا راضی شدن یه کاری برام انجام بدم

مامان و بابام هم به خاطر داشتم دختر خوش خیالی مثل من  افتخار کردن 

راستی اینم بگم دانشجوی گرافیک هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 16:37  توسط دختر سکرت  | 

عسلک مریضه / بیمارستانه

عسلک مریضه / بیمارستانه/ حالش اصلا خوب نیست/  صبح خیلی خوب بود ولی نمی دونم چرا الان اینطوری شده/ سر درد های شدید داره/ یه مدته اینطوره/ دلش می خواست من پیشش باشم ولی نمی تونم برم/ اخه بیمارستانی که هست  خیلی تا خونمون فاصله داره الانم دیر وقته / ساعت ۱۲ شبه/خیلی نگرانشم/ می دونم داره چه دردی رو تحمل میکنه/ پریروز هم دکتر بود/ نوار مغزی گرفتن ازش/ گفتن هیچ چیش نیست/ ولی باز حالش بد شده/ نمی دونم چرا اینقدر سر درد های شدید می گیره

بچه ها تورو خدا براش دعا کنید حالش بهتر بشه

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0:21  توسط دختر سکرت  | 

سیاسی

در خانواده ما همه جور اعتقادات سیاسی پیدا میشه/ مثلا بابام احمدی نژادیه/ مامانم هم میر حسینی

بزرگترین اختالافات مامان بابام هم سر همین موضوعه/ یه وقتا مثل سگ و گربه میفتن به جون هم/

همیشه به عسلک میگم به احتمال زیاد مامان بابای من سر انتخابات از هم طلاق بگیرن

ازاون طرف منم که میر حسینی تیر هستم در حد تیم ملی

 دم انتخابات خانوادم یه هفته رفتن مشهد ولی من به خاطر انتخابات و عکاسی شبهای سبز نرفتم/ یادمه تو اون یه هفته تمام ماشین رو سبز بسته بودم/ هر شب تا ۲- ۳نصب شب با عسلک در می اومدیم بیرون/  آخ حال میداد.../ وسط راه زنگ زد گفت من آبرو دارم/ اون سبزارو درار/  ولی من مثل بچه سرتق ها در نیاوردم/  آخرشم خودش اومد مثل این جلاد ها تمام روبان های نازنین منو دراورد/ ولی چه شبهای بود/ یادش بخیر/ اصلا فکرش رو نمی کردم این طوری بشه

راستی یه چیزی بگم بابای من هم اصلا احمدی نژاد رو قبول نداشت و نداره یه جورایی سر حال گیری بهش رای داد

یه چیز دیگه دیشب یه مراسمی بودم که کروبی هم بود/ آخ از دست این بشر خندیدم/ بیچاره این بادی گارداش/ بدونی حرص می خوردن

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:10  توسط دختر سکرت  | 

دعوای منو عسلک

امروز عصر یه ماشین بچه های عکاس رفتیم مسابقات سوارکاری/ همه جور عکسی گرفتیم الا عکس از اسب و مسابقه سوارکاری

وسط کار سردبیرم زنگیدو گفت امشب فلان ساعت باید فلان جا باشی/ از اون طرف هم سردبیر عسلک زنگید و گفت تو هم باید اونجا بری

موقع رفتن عسلک گفت اونجا همه مرد هستن تو بشین من برات هر جور که دوست داری عکس می گیرم می فرستم

اولش گفتم من باید برای خبرگزاری خودم بفرستم تو هم واسه  خودت/  ولی اینقدر عسلک اصرار کرد که کم کم راضی شدم

حالم از این کار به هم می خوره ولی یه وقتا مثل امشب جو عکاسی به حدی خراب هست که ترجیح می دی قبول کنی و مثل مهمون ها بشینی هیچ شاتری نزی

عسلک با ۲ دوربین شروع به کار کرد/ یه دوربین واید و یه دوربین تله

دعوا ا این جا شروع شد که من یه عکسهایی می خواستم ولی عسلک یه عکسهایی می گرفت که فقط به درد خودشو خبرگزاریش می خورد/ هر چی بهش گفتم عسلک دوربین منو بده/ من می خوام از فلانی عکس بگیرم/ من می خوام عکس واید بگیرم/ من می خوام از کل جمعیت بگیرم/من اینو می خوام / اونو نمی خوام/ دوربینمو  نداد که نداد

داشت کفرمو در می آورد

آخرش تو جمعیت دوربینمو از رو دوشش کشیدمو خودم رفتم عکس هایی که می خواستم و گرفتم/ بعدشم گفتم فقط بریم بیرون/ چنان حالی ازت می گیرم که اون سرش ناپیداس

از اون ور هم مریم(رفیقمون) گفت فقط یه بار دیگه ببینم نزاری شیطونک عکاسی کنه و مثلا ادای بچه غیرتی ها رو دراری من می دونم و با تو

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 23:18  توسط دختر سکرت  | 

کارهای امروز

۱- ساده(دوستم) از دیشب ساعت ۱۲ شب تا امشب ساعت ۹ شب خونه ما بود

۲-بعد از ظهر رفتم لباسم رو از خیاطی گرفتم (مثل لباس نامزدی می مونه/ هر کس دید گفت خوشگل شد)

۳- دیگه پول ندارم(چون پول خیاطی دادم) مجبورم تا آخره ماه از بابام  بگیرم

۴- بعد از افطار یه مراسم بود باعسلک و ساده و بچه های مطبوعات رفته بودیم اونجا/ عسلک دید همه مرد هستن /غیرتش گرفت گفت تو بشین من کل مراسم رو عکاسی می کنم عکس هاشو برات می فرستم/ بدونی حال کردم/

۵- امروز سر کار نرفتم چون تا ساعت ۱ ظهر خواب بودم

۶- بنزین ماشینم تموم شد/کارت سوختم هم بنزین نداره/ به هر کی می رسم مثل این بیچاره ها یه باک بنزین درخواست می کنم.

۷- شدیدا با عسلک مهربون حرف می زدم/ تا حدی که عسلک بهم شک کرد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 3:3  توسط دختر سکرت  | 

تغییر شرایط روزه

هر موقع اذان صبح رو میگن کلی غصه میخورم

انگار تمام خوشگذرونی هام و خوردن هام  و گشتن هام تموم می شه

همش احساس میکنم الان که روزه بگیرم شکمم میره تو دیگم در نمی یاد

۱۱ ماه سال و سعی میکنم ۲۵۰ گرم چاق شم همین ماه رمضون که میشه میزنه تمام کاسه کوزه هارو خراب میکنه

ای کاش خدا شرایط روزه رو عوض میکرد

مثلا میگفت روزه واسه اون دسته ادمهایی واجبه که حداقل ۱۰ کیلو  اضافه وزن داشته باشن در غیر این صورت عالم و آدم بخورن و بیاشامند اگر هم خواستن زیاده روی هم بکنن ما بهشون کاری نداریم

یا مثلا میگفت روزه دار تا وقتی روزش درسته که گشنش نشه هر موقع احساس ضعف کرد محبت کنه بره روزشو بخوره

یا اینکه  می گفت روزه برای آقایون واجب و برای خانم ها حرام است.

 ای کاش دستور های خدا سال به سال به نفع بندهاش قابل تغییر بود/ البته فکر کنم گفتن یه استغفورا... در این جمله پایانی  واجب و ضروریه

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 5:28  توسط دختر سکرت  | 

عسلک و دخترا

امشب هم مثل هر شب با عسلک بیرون بودم/ خوب بود خوش گذشت مثل همیشه/ عسلک پسره بامزه ایه/ یه جورایی جذابه/ خوشبختانه از نظر قیافم در سطح خوبی به سر می بره/ اکثر همکارا  بهش میگن عکاس خوشگله/ ولی این خوشگلی و جذابی یک سری دردسرهایی داره/ مثلا ما هر جا میریم عکاسی یه عده از این دختر سوسولا میریزن دورشو به هوای گرفتن ادرس سایت و وبلاگ و دیدن عکس هاش یه جورایی تلفنشو تقدیم اقا عسلک ما میکنن/ ولی خدا رو شکر عسلک آدمی نیست دم به تله بده/ یه جورایی هم شدیدا زن ذلیله/  این زن ذلیل بودن و زن دوست بودنش هم یکی از نقطه ضعف های بزرگشه

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:38  توسط دختر سکرت  | 

بی انگیزه شدم

نمی دونم چرا یه مدت شدیدا بی انگیزه شدم / شبها تا صبح بیدارم و صبحام تا ظهر خواب/ روزه گرفتن و  تشنگی و گشنگی و کسلی و گرمی  هوام شدیدا رو مخم تاثیرات منفی گذاشته/ هر چی مریضی و درد و بلاس  ریخته سرمون/  از دنیای شیرین عکاسی هم نگو نپرساز عصر ارتباطات و اینترنت و از این جور حرفام که صحبتشو نکن/ هر چی سایت جذاب و دوست داشتنیه که درشو بسته و اعتصاب کرده/ به هر کس هم می رسی از تو بدتر نباشه بهتر نیست نمی دونم این احساس پوچی چیه که مثل بختک به جون عالم و آدم افتاده/ فکر کنم تو این چند وقت اخیر نصف مردم ایران پیر شدنحقم دارن/ وقتی به سیاست  فکر می کنی خونت به جوش می یاد/  وقتی به اقتصاد فکر می کنن مغزت صوت می کشه/ وقتی به خودت فکر میکنی.../ اصلا ترجیح می دی فکر نکنی.../.../.../.../.../.../

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 2:12  توسط دختر سکرت  | 

یه گل تقدیم به تو

داشتم  وبلاگ رو برانداز می کردم دیدم جای چند تا عکس اینجا خالیه/  از این به بعد هر از چندگاهی براتون عکس میزارم/ من چون عکاس هستم روی هر عکسم لوگوی اسمم می خوره/  ولی اینجا به خاطر مجهول الهویت بودنم  مجبورم آدرس همین وبلاگ روی عکسام حک کنم/ تا خدائی نکرده از عکس هام سو استفاده نشه

راستی یک نکته: من این شاخه گل رو تقدیم به تمامی عزیزانی می کنم که در پست قبلی بسیار بسیار به من لطف داشتن و با نظر های خوبشون کلی دلگرمی و امید دادن.

تاریخ عکس/ تیر ماه 1388

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 21:33  توسط دختر سکرت  | 

یه حادثه بد

یه اتفاق بد از بیخه گوش خانوادم گذشت

تقریبا ۵/۱ پیش بود/ داشتم عکس هامو آماده میکردم که بابام سراسیمه اومد تو اتاق/ گفت مامان نفس بالا نمی یاد

بهش حمله آسمی دست داده بود/مامانم یه ۱۰ سالی هست که آسم داره/ نه آمپول داشتیم ونه اکسیژن

سریع زنگ زدم اورژانس/ دیر اومد ولی باز خدا خیرشون بده

مامانم داشت از دست در می اومد/  داشت اشهدو می گفت/ من و بابام مثل دیونه ها این  ور و اون ور می پریدیم ولی هیچ کاری نمی تونستیم بکنیم

همین الان از بیمارستان برگشتیم/ مامان رو مرخص کردن/ خدا رو شکر همه چیز به خیر خوشی تموم شد.

یاد بارونی افتادم که چند ساعت پیش می بارید/ یاد پست قبلیم افتادم/ یاد دعا کردن هامون/ من مطمئنم دعای شما ها بود که مستجاب شد.

من واقعا ممنون همه شما عزیزان هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 4:31  توسط دختر سکرت  | 

داره بارون می یاد

الان داره بارون می یاد/ صدای قطرات بارون که می خوره به برگ های درخت گردو ی حیاط خیلی لذت بخشه/ بوی بارون تو اتاقم پیچیده/ جای همون اینجا خالیه...

عسلک از بارون بدش می یاد/ نمی دونم چرا اینطوریه؟؟؟ این اولین پسری هست که تو عمرم دیدم از بارون بیزار باشه

هر موقع بارون می یاد میره زیر یه درختی و فقط دعا می کنه/ همیشه می گه وقتی قطره های بارون رو می بینی فقط دعا کن

 الانم می خوام حرفش رو گوش بدم و دعا کنم

خدایا مثل همیشه دعا می کنم که همه مریضا دنیا خوب بشن مخصوصا مامان و بابام

خدایا تمام مردم دنیا رو خوشبخت کن

خدایا هر چی خودت صلاح می دونی رو برای بندت بخواه نه اون چیزی که بندت از تو می خواد

....

آمین

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:31  توسط دختر سکرت  | 

من و عسلک و پیانو

روزهای پایانی سال بود.من تو یه جشنواره عکس رتبه آورده بودم.می خواستم برم اختتامیه اش ولی خیلی تنها بودم به خاطر همین به عسلک گفتم با من بیاد. منو عسلک ترجیح دادیم یه مسیر طولانی رو پیاده بریم. سر راهمون خیلی چیزا دیدیم.مثل مغازه پیانو فروشی

عسلک بلده پیانو بزنه رفتیم تو مغازه و به هوای پرسیدن قیمت /کلی با  پیانو ها حال کردیم

صاحب مغازه گفت آقا بشین بزن

عسلک هم از خدا خواسته نشست و زد / برای من زد/ وای نمی تونم بگم چه قدر حال داد.

به عسلک گفتم

اگه من تو جشنواره رتبه بیارم با پولش یه پیانو می خرم. نکته جالب اینجاس که من در کمال ناباوری رتبه آوردم  ولی یه پیانو که قولش رو داده بودم رو  نخریدم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 12:39  توسط دختر سکرت  | 

غصه ی همه چی

یه زمانی فکر می کردم که بین دوستام  فقط من هستم که دم به تله ندادم با هیچ پسری تریپ نشدم/ اما ای دل غافل که یه روزی خودم هم به این درد دچار شدم و مثل خر تو گل گیر کردم... اونم چه گیر کردنی. عاشق یه پسری شدم که حتی خودم هم فکرش رو نمی کردم.

رابطه همکاریه منو عسلک کم کم به دوستی تبدیل شد وبعدش یواش یواش به ازدواج. حالا به جایی رسیدیم که شدیدا داریم کار میکنیم و تا پول دراریم .

پول دراریم که پس انداز کنیم...

پس انداز کنیم که اگه روزی بهم رسیدیم مشکل مال کمتری داشته باشیم.

ای خدا تا کی؟

تا کجا؟

چه قدر؟؟؟

چرا؟؟

حداقل به جوونیمون رحم کن ؟!!!؟؟!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 2:28  توسط دختر سکرت  | 

نظر خواهی

به نظر شما اگه بابام بفهمه که من با عسلک دوست هستم چی میشه؟   

به نظر شما اگه عسلک بفهمه که من یه وبلاگ سکرت دارم چی میشه؟

به نظر شما من به عسلک میرسم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 0:16  توسط دختر سکرت  | 

وبلاگ سکرت من

راستش رو بخوای من یه وبلاگ رسمی دارم که خیلی هوادار داره. یه وبلاگ رسمی که مخاطبهای سر سنگینی داره. یعنی باید خیلی درست و حسابی حرف بزنمو و پامو از گلیمم دراز نکنم چون اگه خلاف این بشه فردا روزه که کلی حرف و حدیث و انتقاد و پیشنهاد ه که بارم میشه. اما اگه اون مخاطبین بدونن که من یه وبلاگ عشقی زدم... وووااااای ....

آقا جون من دوست دارم راحت بنویسم بدون هیچ دغدغه ای بدون هیچ استرسی. من دیگه نمی خوام کسی بفهمه که من کی هستم و چی کار می کنم. دلم نمی خواد بفهمم که کجا و دارم سر کدوم پروژه کار می کنم. من فقط دوست دارم خودم باشم. همین دختر عاشق.همین دختری که کسی فکرش رو نمی کنه عاشق شده 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 0:14  توسط دختر سکرت  | 

امروز

امروز من و عسلک دومین روز از پروژه عکاسی خود رو شروع کردیم.۹۹ فرم بیشتر نگرفتم.یه جورایی حس عکساسی نداشتیم.عوضش تا دلت بخواد حرف زدیم. دلم واسه عسلک خیلی می سوزه به چیزایی فکر می کنه که مغز خر بهش قد نمی ده.تمام فکرو ذهنش اینکه چی کار کنه بتونه بیاد جلو از خانواده من ُو منو خواستگاری کنه و در نهایت به بزرگترین آرزوی دنیاش برسه(البته همیشه خودش میگه رسیدن به تو بزرگترین آرزوی منه)
+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 22:51  توسط دختر سکرت  | 

من و عسلک و مزار شهدا

امروز با عسلک رفته بودیم دنبال یه لقمه نون حلال. ما دوتا عکاس هستیم. عکاس خبری. رفته بودیم کوچه پس کوچه های جنوب شهر. آخره کار هم رفتیم مزار شهدا.عسلک برعکس من اهل نماز و روزه نیست.البته همیشه می گه که قراره همین امروز و فردا نماز بخونه ولی کی این امروز و فردا برسه خدا داند. روزه هم به خاطر خوردن قرص های متعدد نمی تونه بگیره. جریان مزار شهدا رفتن هم از ساده به ارث رسیده اون خیلی اهل مزارشهدا و شهیدا بود ناخداگاه منو عسلک رو مجذوب اونجا کرد.البته عسلک خیلی بیشتر از من دوست داره بره پیش شهدا.یه وقتا بدون من میره.تنهای تنها.یه شهید پیدا کرده و همیشه با اون درد و دل می کنه.شهید مهرزاد... خیلی مهرزاد دوست داشتنیه. ساده همیشه میگه من می خوام اسم بچه مو بذارم مهرزاد
+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 0:51  توسط دختر سکرت  | 

اختلاف بین من و عسلک

دیشب با عسلک بیرون بودیم.عسلک خیلی احساساتیه. خیلی منو دوست داره .(به قول ساده اگه یه پسر به اندازه عسلک منو دوست داشته باشه دیگه هیچ غصه ای ندارم.) همه می دونن که شدیدا به هم وابسته هستیم.همه می دونن که که خیلی همدیگرو دوست داریم ولی بزرگترین مشکلی که این وسط هست اینکه خیلی با هم اختلافات خانوادگی داریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 12:16  توسط دختر سکرت  |