اعصاب ندارم
الان ناراحتم. عصبانیم ام. کلافم.ولی دارم ظاهرم رو حفظ می کنم
وبلاگ سکرت یک دختر
الان ناراحتم. عصبانیم ام. کلافم.ولی دارم ظاهرم رو حفظ می کنم
شنبه ساعت 11 شب 7/12/89
مرده شور اس ام اس های تاثیر گذار شبانه بذارم که با روان ادم بازی می کنه. الان یه اس ام اس برام اومد که نوشته شده بود من تورو یه روز ی از دست می دم . دلم براش سوخت، منظورم عسلکه؛ گناه داره. من نمی دونم چرا این بشر اینقدر پاک و معصوم مهربونه
جمعه 6 بهمن 89 ساعت 6:35
مادرم را این روز ها هنسفری به گوش در حال اموختن علم شاید عرفان شاید احکام یا شاید تفسیر... نمی دانم فقط این را می دانم که بعد از هر استپ باید حرف های شنیده شده اش را برای ما بازگو کنم . ان وقت هست که نیاز به دو گوش دارد که من نمی توانم در اختیارش بگذارم.
بازی ایکس باکس هم عالمی دارد هر شب صدای دو برادرم را می شنوم که فریاد کنان یا دعوا می کنن یا می خندن یا جیغ و فریاد می کنن.چرایش را نمی دانم فقط دو گوش می خواهند که صدای داد کرنای انها را بشنوم.
صدای زنگ تلفن هر روز صبح حدود ساعت 11 تا 12 باید شنیده شود شکی نیست خواهر است. طفل 10 ماه خود را از خواب بیدار کرده . شیر داده. زیرش را عوض کرده و حال فقط می خواد با مادر صحبت کند یا بهتر بگویم غیبت کنند . این جاس که دو گوش می خواد که من ندارم ولی مادر به حکم مهر مادری اش در اختیارش می گذارد.
و من .. یه لپ تاپ با اهنگ ها غمگین یا موبایل با زنگ های مکرر از انسان های اطرافم . هراز چند گاهی اس ام اس های گوناگون. یگی زیبا یگی زشت یکی طولانی و دیگری و سر کاری زندگی این روز های ما این گونه است باید بود و زندگی کرد.
عشق من خاطره عشق من از ياد مبر
يادم ای شاخه گل نسترن از ياد مبر
آن گل ياس سپيدی که به دستم دادی
ای گل ياس سپيد چمن از ياد مبر
خاطرات خوش این عشق جنونآسا را
مبر ای بوی خوش یاسمن از ياد مبر
چون ببوسد لب مهتاب گل روی تو را
بوسهام ای گل مهتاب تن از ياد مبر
چون پر نرم نسيمی بنوازد رويت
نغمه نرم غزلهای من از ياد مبر
ياد باد آنکه مرا يار عزيزت خواندی
ياد اين يار عزيز کهن از ياد مبر
از غمت سوختهام با ستمت ساختهام
اين همه سوختن و ساختن از ياد مبر
عالم و هر چه در او هست ببر از يادت
ليک دل دادن و عاشق شدن از ياد مبر
امسال دیگه بابام پیشم نیست
بابام ۴ ماه پیش فوت کرد
براتون دعا می کنم
من امدم/ببخشید که این قدر بی معرفتی کردم/ شدیدا درگیر عکاسی و زندگی و مسائل این چنینی شدم/ چند تا تور سیاحتی با بچه های عکاس رفتیم/ شدیدا خوش گذشت/دانشگام هم شروع شده/ شدیدا باید دنبال به درسهام برسم/ به یه سازمان قرارداد بستم/ شدیدا مشغول کاراشون بودم/ یه مدت هم یکی اومد تو زندگیم که بخواد بین منو عسلک رو شکر اب کنه که شدیدا باهش برخورد کردیم/ یعنی عسلک باهش برخورد کرد/ خلاصه اینکه زندگی بدی نداشتم / الانم دارم می رم یه جا مهمونی/ به احتمالی زیاد اونجا هم شدیدا بهم خوش می گذره
فعلا
دیشب تا ساعت ۱ شب با دوستام بیرون بودیم/ من و عسلک - سمانه و مجتبی به اضافه دوست مجتبی که اسمش امیر عباس بود. خیلی خوش گذشت جاتون خالی.
امروز رفتم کلی لوازم آرایش خریدم/ بعدش رفتم یه توپ فانتزی خیلی خوشگل واسه عسلک خریدم(به مناسبت روز عید) بعدش رفتیم نهار خریدیم. الانم قراره بریم ویلای یکی از بچه ها که من چند تا عکس بگیرم حالشو ببریم.
صدای سرفه های بابامه
هیچ کس هیچ چیز نمی تونه ارومش کنه به جز دعاهای شبونه ی شب قدر شما
براش دعا کنی
دیگه چیزی برای از دست دادن نداره

کلی اصرار کردم تا راضی شدن یه کاری برام انجام بدم
مامان و بابام هم به خاطر داشتم دختر خوش خیالی مثل من افتخار کردن
راستی اینم بگم دانشجوی گرافیک هستم
بچه ها تورو خدا براش دعا کنید حالش بهتر بشه
در خانواده ما همه جور اعتقادات سیاسی پیدا میشه/ مثلا بابام احمدی نژادیه/ مامانم هم میر حسینی
بزرگترین اختالافات مامان بابام هم سر همین موضوعه/ یه وقتا مثل سگ و گربه میفتن به جون هم/
همیشه به عسلک میگم به احتمال زیاد مامان بابای من سر انتخابات از هم طلاق بگیرن![]()
ازاون طرف منم که میر حسینی تیر هستم در حد تیم ملی
دم انتخابات خانوادم یه هفته رفتن مشهد ولی من به خاطر انتخابات و عکاسی شبهای سبز نرفتم/ یادمه تو اون یه هفته تمام ماشین رو سبز بسته بودم/ هر شب تا ۲- ۳نصب شب با عسلک در می اومدیم بیرون/ آخ حال میداد.../ وسط راه زنگ زد گفت من آبرو دارم/ اون سبزارو درار/ ولی من مثل بچه سرتق ها در نیاوردم/ آخرشم خودش اومد مثل این جلاد ها تمام روبان های نازنین منو دراورد/ ولی چه شبهای بود/ یادش بخیر/ اصلا فکرش رو نمی کردم این طوری بشه
راستی یه چیزی بگم بابای من هم اصلا احمدی نژاد رو قبول نداشت و نداره یه جورایی سر حال گیری بهش رای داد
یه چیز دیگه دیشب یه مراسمی بودم که کروبی هم بود/ آخ از دست این بشر خندیدم/ بیچاره این بادی گارداش/ بدونی حرص می خوردن

وسط کار سردبیرم زنگیدو گفت امشب فلان ساعت باید فلان جا باشی/ از اون طرف هم سردبیر عسلک زنگید و گفت تو هم باید اونجا بری
موقع رفتن عسلک گفت اونجا همه مرد هستن تو بشین من برات هر جور که دوست داری عکس می گیرم می فرستم
اولش گفتم من باید برای خبرگزاری خودم بفرستم تو هم واسه خودت/ ولی اینقدر عسلک اصرار کرد که کم کم راضی شدم
حالم از این کار به هم می خوره ولی یه وقتا مثل امشب جو عکاسی به حدی خراب هست که ترجیح می دی قبول کنی و مثل مهمون ها بشینی هیچ شاتری نزی
عسلک با ۲ دوربین شروع به کار کرد/ یه دوربین واید و یه دوربین تله
دعوا ا این جا شروع شد که من یه عکسهایی می خواستم ولی عسلک یه عکسهایی می گرفت که فقط به درد خودشو خبرگزاریش می خورد/ هر چی بهش گفتم عسلک دوربین منو بده/ من می خوام از فلانی عکس بگیرم/ من می خوام عکس واید بگیرم/ من می خوام از کل جمعیت بگیرم/من اینو می خوام / اونو نمی خوام/ دوربینمو نداد که نداد
داشت کفرمو در می آورد
آخرش تو جمعیت دوربینمو از رو دوشش کشیدمو خودم رفتم عکس هایی که می خواستم و گرفتم/ بعدشم گفتم فقط بریم بیرون/ چنان حالی ازت می گیرم که اون سرش ناپیداس
از اون ور هم مریم(رفیقمون) گفت فقط یه بار دیگه ببینم نزاری شیطونک عکاسی کنه و مثلا ادای بچه غیرتی ها رو دراری من می دونم و با تو
۲-بعد از ظهر رفتم لباسم رو از خیاطی گرفتم (مثل لباس نامزدی می مونه/ هر کس دید گفت خوشگل شد)
۳- دیگه پول ندارم(چون پول خیاطی دادم) مجبورم تا آخره ماه از بابام بگیرم
۴- بعد از افطار یه مراسم بود باعسلک و ساده و بچه های مطبوعات رفته بودیم اونجا/ عسلک دید همه مرد هستن /غیرتش گرفت گفت تو بشین من کل مراسم رو عکاسی می کنم عکس هاشو برات می فرستم/ بدونی حال کردم/
۵- امروز سر کار نرفتم چون تا ساعت ۱ ظهر خواب بودم
۶- بنزین ماشینم تموم شد/کارت سوختم هم بنزین نداره/ به هر کی می رسم مثل این بیچاره ها یه باک بنزین درخواست می کنم.
۷- شدیدا با عسلک مهربون حرف می زدم/ تا حدی که عسلک بهم شک کرد.
انگار تمام خوشگذرونی هام و خوردن هام و گشتن هام تموم می شه
همش احساس میکنم الان که روزه بگیرم شکمم میره تو دیگم در نمی یاد
۱۱ ماه سال و سعی میکنم ۲۵۰ گرم چاق شم همین ماه رمضون که میشه میزنه تمام کاسه کوزه هارو خراب میکنه
ای کاش خدا شرایط روزه رو عوض میکرد
مثلا میگفت روزه واسه اون دسته ادمهایی واجبه که حداقل ۱۰ کیلو اضافه وزن داشته باشن در غیر این صورت عالم و آدم بخورن و بیاشامند اگر هم خواستن زیاده روی هم بکنن ما بهشون کاری نداریم
یا مثلا میگفت روزه دار تا وقتی روزش درسته که گشنش نشه هر موقع احساس ضعف کرد محبت کنه بره روزشو بخوره
یا اینکه می گفت روزه برای آقایون واجب و برای خانم ها حرام است.
ای کاش دستور های خدا سال به سال به نفع بندهاش قابل تغییر بود/ البته فکر کنم گفتن یه استغفورا... در این جمله پایانی واجب و ضروریه

امشب هم مثل هر شب با عسلک بیرون بودم/ خوب بود خوش گذشت مثل همیشه/ عسلک پسره بامزه ایه/ یه جورایی جذابه/ خوشبختانه از نظر قیافم در سطح خوبی به سر می بره/ اکثر همکارا بهش میگن عکاس خوشگله/ ولی این خوشگلی و جذابی یک سری دردسرهایی داره/ مثلا ما هر جا میریم عکاسی یه عده از این دختر سوسولا میریزن دورشو به هوای گرفتن ادرس سایت و وبلاگ و دیدن عکس هاش یه جورایی تلفنشو تقدیم اقا عسلک ما میکنن/ ولی خدا رو شکر عسلک آدمی نیست دم به تله بده/ یه جورایی هم شدیدا زن ذلیله/ این زن ذلیل بودن و زن دوست بودنش هم یکی از نقطه ضعف های بزرگشه
نمی دونم چرا یه مدت شدیدا بی انگیزه شدم / شبها تا صبح بیدارم و صبحام تا ظهر خواب/ روزه گرفتن و تشنگی و گشنگی و کسلی و گرمی هوام شدیدا رو مخم تاثیرات منفی گذاشته/ هر چی مریضی و درد و بلاس ریخته سرمون/ از دنیای شیرین عکاسی هم نگو نپرس/ از عصر ارتباطات و اینترنت و از این جور حرفام که صحبتشو نکن/ هر چی سایت جذاب و دوست داشتنیه که درشو بسته و اعتصاب کرده/ به هر کس هم می رسی از تو بدتر نباشه بهتر نیست/ نمی دونم این احساس پوچی چیه که مثل بختک به جون عالم و آدم افتاده/ فکر کنم تو این چند وقت اخیر نصف مردم ایران پیر شدن/ حقم دارن/ وقتی به سیاست فکر می کنی خونت به جوش می یاد/ وقتی به اقتصاد فکر می کنن مغزت صوت می کشه/ وقتی به خودت فکر میکنی.../ اصلا ترجیح می دی فکر نکنی.../.../.../.../.../.../
راستی یک نکته: من این شاخه گل رو تقدیم به تمامی عزیزانی می کنم که در پست قبلی بسیار بسیار به من لطف داشتن و با نظر های خوبشون کلی دلگرمی و امید دادن.

تقریبا ۵/۱ پیش بود/ داشتم عکس هامو آماده میکردم که بابام سراسیمه اومد تو اتاق/ گفت مامان نفس بالا نمی یاد
بهش حمله آسمی دست داده بود/مامانم یه ۱۰ سالی هست که آسم داره/ نه آمپول داشتیم ونه اکسیژن
سریع زنگ زدم اورژانس/ دیر اومد ولی باز خدا خیرشون بده
مامانم داشت از دست در می اومد/ داشت اشهدو می گفت/ من و بابام مثل دیونه ها این ور و اون ور می پریدیم ولی هیچ کاری نمی تونستیم بکنیم
همین الان از بیمارستان برگشتیم/ مامان رو مرخص کردن/ خدا رو شکر همه چیز به خیر خوشی تموم شد.
یاد بارونی افتادم که چند ساعت پیش می بارید/ یاد پست قبلیم افتادم/ یاد دعا کردن هامون/ من مطمئنم دعای شما ها بود که مستجاب شد.
من واقعا ممنون همه شما عزیزان هستم
عسلک از بارون بدش می یاد/ نمی دونم چرا اینطوریه؟؟؟ این اولین پسری هست که تو عمرم دیدم از بارون بیزار باشه
هر موقع بارون می یاد میره زیر یه درختی و فقط دعا می کنه/ همیشه می گه وقتی قطره های بارون رو می بینی فقط دعا کن
الانم می خوام حرفش رو گوش بدم و دعا کنم
خدایا مثل همیشه دعا می کنم که همه مریضا دنیا خوب بشن مخصوصا مامان و بابام
خدایا تمام مردم دنیا رو خوشبخت کن
خدایا هر چی خودت صلاح می دونی رو برای بندت بخواه نه اون چیزی که بندت از تو می خواد
....
آمین
عسلک بلده پیانو بزنه رفتیم تو مغازه و به هوای پرسیدن قیمت /کلی با پیانو ها حال کردیم
صاحب مغازه گفت آقا بشین بزن
عسلک هم از خدا خواسته نشست و زد / برای من زد/ وای نمی تونم بگم چه قدر حال داد.
به عسلک گفتم
اگه من تو جشنواره رتبه بیارم با پولش یه پیانو می خرم. نکته جالب اینجاس که من در کمال ناباوری رتبه آوردم ولی یه پیانو که قولش رو داده بودم رو نخریدم
رابطه همکاریه منو عسلک کم کم به دوستی تبدیل شد وبعدش یواش یواش به ازدواج. حالا به جایی رسیدیم که شدیدا داریم کار میکنیم و تا پول دراریم .
پول دراریم که پس انداز کنیم...
پس انداز کنیم که اگه روزی بهم رسیدیم مشکل مال کمتری داشته باشیم.
ای خدا تا کی؟
تا کجا؟
چه قدر؟؟؟
چرا؟؟
حداقل به جوونیمون رحم کن ؟!!!؟؟!!!
به نظر شما اگه عسلک بفهمه که من یه وبلاگ سکرت دارم چی میشه؟
به نظر شما من به عسلک میرسم؟
آقا جون من دوست دارم راحت بنویسم بدون هیچ دغدغه ای بدون هیچ استرسی. من دیگه نمی خوام کسی بفهمه که من کی هستم و چی کار می کنم. دلم نمی خواد بفهمم که کجا و دارم سر کدوم پروژه کار می کنم. من فقط دوست دارم خودم باشم. همین دختر عاشق.همین دختری که کسی فکرش رو نمی کنه عاشق شده